پنجاه و چهارمین نشست «نسل ماندگار» با روایت خاطرات دو رزمنده نوجوان برگزار شد
پنجاهوچهارمین نشست «نسل ماندگار» با روایتگری سید محسن حسینی و سید محمد میرجمالالدین، از رزمندگان دوران دفاع مقدس، در تالار اندیشه مؤسسه فرهنگی میرداماد برگزار شد.
در این نشست، دو راوی از تجربههای خود در دوران نوجوانی و حضور در جبهههای جنگ گفتند؛ روایتهایی از اعزام در سنین پایین، روزهای سخت حضور در مناطق عملیاتی، مجروحیت، مواجهه با شرایط دشوار جنگ و خاطراتی که پس از سالها همچنان در ذهن آنان باقی مانده است.
سید محمد میرجمالالدین در روایت خاطرات خود از اعزام به جبهه در ۱۳سالگی گفت. او برای حضور در مناطق جنگی، ابتدا دو ماه دوره آموزشی را در گوهر باران ساری گذراند؛ اعزامی که با مخالفت شدید پدرش همراه بود و به علت سن کم دائم ترس برگرداندن خود را از مناطق جنگی داشت. و بعدها ، به جنوب کشور اعزام شد و پس از حضور در منطقه شیخ صالح، حدود یک ماه در بخش مهندسی فعالیت کرد؛ از ساخت سوله و بیمارستان گرفته تا نگهبانی.
میرجمالالدین یکی از خاطرات خود را به مجروحیتش در جریان عملیات اختصاص داد و گفت: «در یکی از روزهای رزم، ناگهان تیری به من اصابت کرد. همرزمانم میگفتند بلند شو، اما من فقط توانستم بگویم دستهایم میسوزد.» او توضیح داد که همرزمانش برای انتقال او به محل امن، وی را داخل لاستیک خودرو قرار دادند، اما به دلیل قرار گرفتن پاهایش در معرض دید دشمن، چند گلوله دیگر نیز به او اصابت کرد. در جریان عملیات نجات نیز به داخل رودخانه افتاد و پس از بیرون کشیده شدن، با قاطر به مسجد منتقل شد. او از لحظات سخت درمان نیز یاد کرد و گفت در زمان بیهوشی، تشنگی شدید و فکر نوشیدن یک جرعه آب از ذهنش دور نمی شد.
در بخش دیگری از این نشست، سید محسن حسینی از تصمیم خود و سه تن از دوستانش برای رفتن به جبهه در سال نخست دبیرستان گفت. او که در آن زمان ۱۴ سال داشت، با تغییر اعداد شناسنامه، سن خود را ۱۷ ساله نشان داد تا بتواند مجوز حضور در جبهه را دریافت کند. حسینی در ادامه از حضور در منطقه شطعلی و شرایط دشوار آن منطقه گفت؛ از رطوبت شدید و نیش حشرات گرفته تا شرایطی که نیروها در آنجا زندگی میکردند. او همچنین به تلاش نیروهای بعثی برای خشک کردن منطقه هورالعظیم از طریق تغییر مسیر دجله و فرات اشاره کرد. یکی از خاطراتی که حسینی از آن به عنوان حادثهای فراموشنشدنی یاد کرد، آتشگرفتن انبار مهمات در جریان یک درگیری شدید بود. به گفته او، با فریاد «آتش» نیروها متوجه شدند که انبار مهمات دچار حریق شده و فرمان فرار صادر شد. نیروها به نقطهای دیگر پناه بردند، اما آنجا نیز امنیت نداشتند و خود را در آستانه مرگ میدیدند. در همین لحظات، یکی از رزمندگان با شجاعت به سمت انبار رفت و موفق شد آتش را خاموش کند و جان نیروهای حاضر را نجات دهد. حسینی در بخش دیگری از روایت خود، از صحنههایی گفت که در دوران جنگ دیده و هنوز از خاطرش نرفته است؛ از دشواریهای درمان مجروحان و زایمان یک زن کرد در شرایط سخت بهداری گرفته تا اسیران عراقی گرسنه و نوجوانانی که بر اثر حملات شیمیایی آسیب دیده بودند. پنجاهوچهارمین نشست «نسل ماندگار» فرصتی بود تا بخشی از خاطرات و تجربههای نسلی که دوران نوجوانی خود را در سالهای جنگ گذراندهاند، از زبان خود آنان روایت شود؛ خاطراتی که در کنار تلخیها و دشواریهای جنگ، بخشی از تاریخ شفاهی معاصر منطقه را شکل میدهند.